داخلی
دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۳۰
در پشت پرده چه مي گذشت ؟!
خيالمان راحت شد كه مطلب را به رئيسجمهوري رسانديم كه اوضاع خراب است و خطر تهديد ميكند . گفتيم: اينها ميروند و اقدام ميكنند . متأسفانه نشان به همان نشان كه هيچ اقدامي صورت نگرفت. انگار نه انگار كه اطلاعات عيني به ايشان رسيده است . تا به آنجا كه يكدفعه حملات عراق شروع شد !
ريشه توطئهاي كه در جنگ با ضد انقلاب به وجود آمده بود، به ابر قدرتها برميگردد كه پشتسرهم براي ما مسأله ايجاد ميكردند تا نتوانيم به خودمان برسيم. همان زماني كه من مسؤول منطقه بودم، مرتب گزارش ميرسيد كه شاهد و ناظر فعاليتهاي ارتش عراق هستند.
از ارتفاعات آقداغ ، ارتفاعات سلمانه ، تنگ هووان ، پاسگاه بيشكان و از منطقة مهران گزارش ميرسيد كه ما ميبينيم عراق به صورت وسيع در حال تدارك است، مانور ميكند و نيروهايش دائم در تحرك هستند. بعدها اين گزارشها به صورت جديتر درآمد. دشمن با گلولة تانك پاسگاه گورسفيد را در منطقة قصرشيرين زد. بچهها هم تعصبشان گل ميكرد و مجبور ميشدند با موشك تاو و وسايل ديگر آنها را بزنند. در نتيجه، بعضي مواقع نبردي در حد تيراندازي متقابل شروع ميشد. اين كارها، در جاهايي مثل نفتشهر باعث مشكل ميشد. در نفتشهر هنوز تأسيسات و امكاناتي داشتيم كه فعال بودند و داشتند كار ميكردند.
من به آنجاها ميرفتم و همه را نگاه ميكردم. گزارشهاي ما به تهران داده ميشد كه وضعيت را اينطور ميبينيم و به نظر ميرسد كه نياز به آمادهباش داريم. جوري ذهن بنيصدر را منحرف كرده بودند كه در غفلت باشيم و آنها حمله كنند.
فرمانداران، استانداران به تهران ميرفتند و ميگفتند: اوضاع استانمان دارد بههم ميخورد، ما چكار كنيم؟ مردم ما دارند به جوش ميآيند. ميگويند اگر كمك بخواهيد، حاضريم كمك كنيم.
در آخر، مجبور شدم بنيصدر را دعوت كنم به منطقة كرمانشاه؛ به قرارگاه خودمان. او را توجيه نظامي كنم و ببرمش توي نقطة موردنظر تا ايشان ببيند و از اينطريق، باورش بالا برود و تصميم بگيرد.
بنيصدر به كرمانشاه آمد و يك جلسة نظامي گذاشتيم. گزارش كلي را بنده دادم. بعد برادران ارتش و سپاه گزارشهاي خود را دادند. قرارگاه همان قرارگاه واحد بود و تركيب مقدس ارتش و سپاه در آن حضور داشتند. هيچجا آثار دوگانگي ديده نميشد. جالب بود، به شدت از هم پشتيباني ميكردند.
جلسه طولاني شد. هليكوپتر آماده كرده بودند كه برويم. متوجه شدم كه اگر با هليكوپتر برويم، موقع برگشتن، به تاريكي برميخوريم. اين بود كه به بنيصدر پيشنهاد كردم فردا برويم يا اگر موافق است، از آنطرف با ماشين برگرديم. گفتند: حالا ميرويم.
از كرمانشاه به طرف قصرشيرين حركت كرديم. و به سرعت به پاسگاه گورسفيد رفتيم. ايشان ديد كه ديوارهاي پاسگاه ژاندارمري با گلولة تانك سوراخ شده. خودش هم گزارش از عناصر پاسگاه گرفت. حتي طوري شد كه يكي از چهرههاي مؤمن ارتش، به بنيصدر گفت: ديگر كار از اينها گذشته كه بخواهيد نيرو بياوريد. شما بايد مثل آنان كه گندم روي زمين ميكارند، مين بكاريد تا اقلاً مانعي در برابر ورود راحت دشمن باشد.
ما خيالمان راحت شد كه نشان دادهايم. برگشتيم.
جوري ذهن بنيصدر را منحرف كرده بودند كه در غفلت باشيم و آنها حمله كنند.
خيالمان راحت شد كه مطلب را به رئيسجمهوري رسانديم كه اوضاع خراب است و خطر تهديد ميكند. گفتيم: اينها ميروند و اقدام ميكنند. متأسفانه نشان به همان نشان كه هيچ اقدامي صورت نگرفت. انگار نه انگار كه اطلاعات عيني به ايشان رسيده است. تا به آنجا كه يكدفعه حملات عراق شروع شد.
كمكم به طرف عزل شدن ميرفتم. كسي كه آمده بود جاي مرا بگيرد، سرهنگ عطاريان بود. همه توطئهها زير سر او بود كه ميخواست ما را از آنجا كنار بزند. وقتي كه تحويل دادم، 24 ساعت هم نشد، جنگ تحميلي شروع شد.
جنگ تحميلي آغاز شد؛ با آن هجوم گسترده هوايي دشمن. سپس حمله زميني از محورهاي غرب و جنوب شروع شد.
اين يك حركت سراسري بود كه دشمن از هوا با هواپيماها و از زمين با نيروهاي زرهي شروع، و در مدت بسيار كوتاهي موفق شد دههزار كيلومتر مربع از خاك مملكت اسلامي را تصرف كند.
دشمن، همچنان سازمانيافته، تلفات و ضايعات نداده و خيلي محكم بود. چنين نيرويي سرمست و مغرور است.
در لب مرز غربي ، به دليل ارتفاعات سرسختي كه وجود دارد، به دشمن اجازه نميدهد زياد پيشروي كند. اگر بخواهد بيايد، مجبور است نيروهايش را كاناليزه كند. و اگر دشمن كاناليزه ميشد، به خطر ميافتاد. به همينخاطر، تاكتيك دشمن براي پيشروي و تجاوز اين بود: در غرب، در نوار مرزي، خودي نشان بدهد ولي عمده هدف و تك اصلي در جنوب انجام شد. با اهداف كاملاً روشن كه سرزمين خوزستان را تحت كنترل خود درآورد. از نظر اقتصادي، امكانات نفتي و تأسيسات بسيار گسترده داشتيم و عمده صدور نفت ما پايبند همان امكانات بود. در صورت تصرف خوزستان، ما فلج ميشديم.
خيالمان راحت شد كه مطلب را به رئيسجمهوري رسانديم كه اوضاع خراب است و خطر تهديد ميكند. گفتيم: اينها ميروند و اقدام ميكنند. متأسفانه نشان به همان نشان كه هيچ اقدامي صورت نگرفت. انگار نه انگار كه اطلاعات عيني به ايشان رسيده است. تا به آنجا كه يكدفعه حملات عراق شروع شد.
يك سال اول جنگ تحميلي اوضاع به گونهاي گذشت كه اين را بايد از زبان آنهايي كه در صحنه و در جريان بودند، شنيد. البته در اين زمان، برادران سپاه هنوز وارد صحنه نشده بودند. يعني صحنه عمل كه ميداني براي كار داشته باشند، برايشان ايجاد نشده بود.
در منطقه جنوب، نيروي زميني ارتش قرارگاهي درست كرده بود. اين قرارگاه را برده بودند در پادگان دزفول. كنار پادگان، يك كارخانه لاستيكسازي هست كه روكش لاستيك درست ميكنند. براي كارهاي خودشان يك زيرزميني داشتند كه چهاردهمتر عمق داشت. چند طبقه ميرفت پايين. در ته زيرزمين، قرارگاه را داير كرده بودند؛ از ترس موشكهايي كه عراقيها به دزفول ميزدند.
بنيصدر هم معمولاً به آنجا ميرفت و جلسه ميگذاشت. در اهواز، نيروهاي مؤمن به انقلاب و نيروهاي حزبالله در گروههاي مختلف نامنظم كار ميكردند. آن موقع، سيزده گروه نيرو آمده بود كه شايد از همة آنها متشكلتر، گروه شهيد چمران بود. اينها به اتكاي موقعيت شهيد چمران كه وزير دفاع يا نماينده حضرت امام در شورايعالي دفاع بود، جاپايي در مركز داشتند و به او اجازه داده بودند اسلحه و امكانات جمعآوري كند. در ضمن، يك گوشه از منطقه را مثل منطقة دهلاويه آنطرف سوسنگرد به او داده بودند كه كار كند. بقيه گروهها اذيت ميشدند و اصلاً ميدان عمل نداشتند. حتي سپاه كه يك نهاد انقلابي بود، تازه وارد صحنه شده بود و جايگاهي نداشت. در محل گلف در اهواز، نيروهاي بسيج ميآمدند و سازماندهي ميشدند. اينها نيز جاپايي در دارخوين و شرق رودخانه كارون پيدا كرده بودند.
تمام نيروهاي ارتش وارد صحنه شده بودند. قبل از اينكه جنگ تحميلي رخ دهد، فقط تعدادي از يگانهاي ارتش وارد صحنه نبرد با ضد انقلاب شده بودند. و بقيه يگانها دست نخورده و بكر بودند و هنوز آمادگي نداشتند عمل كنند. نياز به تزريق انگيزه بود، به علت اينكه سرانشان، سران خود فروخته و منحرف بودند كه قبل از انقلاب فراري، گرفتار يا تصفيه شدند و هنوز جايگزيني انجام نشده بود. و هنوز روح و انگيزة ايماني حاكم نشده بود.
ارتش مهمترين قدرتي بود كه وارد صحنه شده و تنها توانسته بود خاكريز سراسري بزند. از جبهه آبادان خاكريز زدند تا دارخوين، بعد هم دب حردان و غرب اهواز و سوسنگرد و هويزه و دهلاويه. منطقه رودخانه سابله و بستان دست عراق بود. ارتفاعات ميشداغ در دست عراق بود و دشمن پيشروي كرده بود تا پشت رودخانه كرخه . چندبار هم سعي كرده بود از رودخانه كرخه بگذرد و به شوش و پل نادري دزفول بيايد و تنها جادة مهم ارتباطي خوزستان را كه جاده انديمشك اهواز است، قطع كند. اگر اين كار را كرده بود، سقوط خوزستان حتمي بود. ولي خداوند كمك كرد. نيروي هوايي در پل نادري دزفول، با هواپيما به جنگ تانك رفت و چه بسا بعضي از هواپيماها نيز سقوط كردند و از بين رفتند؛ به خاطر اينكه دشمن نتواند از پل بگذرد. اگر گذشته بود، جاده انديمشك اهواز قطع ميشد.
حتي يكبار مجبور شدند پايگاه هوايي دزفول را تخليه كنند. يعني هواپيماها را به سرعت حركت دادند و رفتند جاي ديگر. خيلي زننده بود اگر پايگاه را ميگرفتند و هواپيماها دستنخورده به دست آنها ميافتاد. اين خطر بزرگي بود. دشمن همچنين برنامهاي داشت ولي تلفات داد. الحق نيروي زميني خوب جنگيد. به قول معروف، كارد به استخوانشان رسيده بود؛ جلوي دشمن را گرفتند و كلي تلفات به آنها وارد كردند. نيروي زمين موفق شد آنطرف پل نادري دزفول، اول جاده دهلران، را هم نگه دارد.
در غرب هم، ارتفاعاتي كه جلوي عراقيها بود، خط پدافند ما شد: ارتفاعات بازي دراز و سر پلذهاب و كورهموش و تنگسومار. اين شرايط استقرار ارتش بود.
اين يك سال توقف، دلالت بر اين ميكرد كه نيروهاي خودي كمكم دارند به يأس ميرسد كه ميتوانند حداقل دشمن را در خاكمان نابود يا از آن بيرون كنند. در اينباره، بايد به چند نكته پرداخت:
يكي اينكه اطراف بنيصدر را مشاوريني گرفته بودند كه به جز تخصص و يك مقدار آگاهي هاي تئوري، از علم نظامي چيزي سرشان نميشد. در اول قضيه كه نيروهاي ما در جبهه حضور يافتند، بنيصدر را اميدوار كرده بودند كه به زودي حساب دشمن را ميرسيم. با همان روحية ناسيوناليستي، وطنپرستي و ميهنپرستي كه از سابق مانده بود، نويد داده بودند. حتي در اتاقهاي جنگ، خيلي راحت طرح نابودي دشمن را نشان ميدادند. فلشها نشاندهندة اين بود كه دشمن دور ميخورد و منهدم ميشود. بنيصدر هم گمان ميكرد آن فلشها كه روي نقشه كشيده شده، در روي زمين هم راحت انجام ميشود. دو سه تا تك هم انجام دادند كه يك مقدار در اول كار گرفت ولي زود خنثي شد. تكي از اهواز، در محور جاده خرمشهر در منطقه دب حردان انجام شد كه تك خوبي بود. شايد هفتصد هشتصد تا اسير هم گرفتند ولي صدايش را در نياوردند كه چه بر سرمان آمد و در پاتكي كه دشمن زد، چگونه عقبزده شديم.
تك در جبهه طراح، در اطراف كرخه نور، و همينطور تكي كه دشمن به طرف سوسنگرد و هويزه كرد و قتلعامي كه بچههاي سپاه شدند البته يك حماسه شد آنجا ارتشيها خوب ايستادند و نگذاشتند جلوتر بيايند وگرنه دوباره دشمن در محور اهواز پيش ميآمد.
تك منطقه اللهالكبر ، تك نيمه موفق بود. يك تپه را گرفتند و تعددي را اسير كردند. در آغاز، عراقيها اصراري نداشتند كه از آنجا جلوتر بيايند، چون آن محور به جايي نميرسيد.
در منطقه غرب، عمليات روي ارتفاعات بازيدراز و كورهموش بود كه دائم با تلفات سنگين انجام ميشد و به هيچ نتيجه و ثمري نميرسيد.
وقتي نتيجة تلاشها اينطوري شد يك سال گذشت و به جايي نرسيد همان طراحان نظامي به بنيصدر برآورد عملياتي داده بودند. در اين برآورد آمده بود دليل توقف و اينكه نميتوانيم جلو برويم، اين است كه به زبان سادة آمار و ارقام، توان رزمي ما نسبت به دشمن در سطح پايينتر است و با اين توان رزمي نميشود جنگيد. بايد توان رزمي را بالا برد: هواپيما، تانك، توپ، مهمات و جنگافزارهاي ديگر و مسائل آموزشي كه دشمن از اين نظر به خودش پرداخته و ما عقب هستيم.
البته برآورد آنها عملاً درست بود. از چند ماه قبل از به ثمر رسيدن انقلاب، ارتش روي دور آموزشي نبود؛ به خاطر اينكه براي اجراي دستورات زمان طاغوت و حكومت نظامي، هميشه در حال آماده باش بود. بعد از آن هم، مدت زيادي آموزشها راكد بود. فرماندهي درست اعمال نميشد و انضباط حاكم نبود. همة اينها دلايل افت توان رزمي بود. فرمولي بايد جايگزين ميشد تا نشان دهد ما نميتوانيم با اين چيزها خود را متوقف نگه داريم.
من از روي نقشه حساب كردم، فقط حدود 30 درجه از 360 درجه، فضا در دست ما بود. بين رودخانه بهمنشير و اروند دست ما بود و هليكوپترها مرتب كار ميكردند. بچههاي جهاد هم پل زدند. پلهاي بشكهاي را براي اولين بار درست كردند و از آنجا ماشينها به سختي رد ميشدند. روزانه تلفات سنگيني بر ما وارد ميشد.
آقاي داود كريمي، از بچههاي ستاد مركزي سپاه گفته بود: خدمت حضرت امام رسيده بودند تا از ايشان بپرسند ما در جبهة آبادان روزانه اينقدر تلفات ميدهيم و اميدي هم نداريم كه موفق شويم و آن را نگه داريم، چه برسد به اينكه محاصره را بشكنيم. جنابعالي نظرتان چيست؟
حضرت امام در يك جملة كوتاه فرموده بودند: حصر آبادان بايد شكسته شود.
آن موقعها، ما هنوز حضرت امام را در موضع فرمانده كل قوا خوب نميشناختيم كه با چه قاطعيتي فرماندهي را اعمال ميكند. محكم ايستادند كه بايد اين محاصره شكسته شود اين گفته مخصوصاً براي بچههاي سپاه تكليف شده بود. در ستاد مركزي سپاه، شورايعالي فرماندهي جلسه گذاشت. من هم در اين شورا شركت داشتم. البته به عنوان مشاور شركت ميكردم، هم به عنوان مشاور بودم و هم تقريباً سرپرست معاونت طرح و عمليات كه تازه تشكيل داده بوديم و ميخواستيم به آن شكل بدهيم. برادر رحيم صفوي مسؤول سازماني واحد بود كه بيشتر در دارخوين حضور داشت.
يك تيم مأموريت پيدا كرديم به آبادان برويم و طرح عملياتي براي نابودي دشمن در شرق كارون به دست بياوريم. البته بنده بايد به صورت مخفيانه ميرفتم. از نيروي زميني اخراج شده بودم و بايد روزهاي شنبه خودم را به ستاد مشترك معرفي ميكردم. البته صحبت كردند و گفتند: تلفن هم بزنيد كافي است.
از فرصت استفاده كردم. بچههاي سپاه دعوت كرده بودند كه در اينجا كار كن. جاي خوبي گير آورده بودم. اساسي هم بود. اين بود كه رفتم به طرف منطقه. بايد نميفهميدند كه در منطقه هستم. قاطي بچههاي سپاه، با لباس بسيجي، رفتم. در همين سفر، محور فياضيه ، دارخوين و ماهشهر را شناسايي نزديك كردم. يعني تا چند متري دشمن رفتيم تا ببينيم وضع چگونه است. خوشبختانه به اين نتيجه رسيديم كه دشمن آسيبپذير است و اگر ما بتوانيم با تمركز خوبي از نيرو حمله كنيم، موفق ميشويم.
در شورايعالي سپاه گزارش داده شد كه ما ميتوانيم از سه محور حمله كنيم. منتها امكانات مورد لزوم حدود پنج هزار نفر بسيجي است كه بايد آماده شود. از ارتش هم توپخانه به كار گرفته شود، از خمپارهانداز 120 ميليمتري حداكثر استفاده شود و اين طرح را شورا تقريباً يكپارچه تصويب كرد. رفتند دنبال تجهيزات و وسائل و امكانات و هماهنگي با ارتش. چقدر سخت بود اين هماهنگي. يعني هماهنگي در منطقه بهتر انجام ميشد تا پيش بنيصدر و جاهاي ديگر. متأسفانه مسؤولين رده بالاي ارتش به شدت مخالف بهوجود آمدن اين وحدت بودند. ميگفتند اين دو ارگان با هم نميخوانند؛ پاسدارها چهرههاي تازهكار هستند و هنوز نه تخصصي دارند، نه انضباط نظامي، نه تشكيلات و امكانات. ارتشيها سازمانيافتهاند. اگر اينها بيايند، اوضاع به هم ميخورد.
چنين ديدگاهي بود و در نتيجه كار به سختي پيش ميرفت. در همين زمان، راه افتاديم به طرف منطقه شمالغرب براي آزادسازي اشنويه و بوكان. زماني بود كه بنيصدر رفت. اصلاً با عزل بنيصدر، سرعت عمل براي هماهنگي و ايجاد قاطعيت براي حمله به دشمن افزايش يافت. يعني بچههاي سپاه و ارتش به راحتي در قرارگاه لشكر 77 خراسان كه در محور ماهشهر بود، جمع شدند، هماهنگي كردند و گفتند كه از دارخوين و فياضيه چنين كارهايي ميكنيم، شما هم از محور ماهشهر يك كار ديگر بكنيد. فكر ميكنم اين كارها اگر اشتباه نكنم با نظارت آيت الله موسوي اردبيلي انجام شد و فرماندة نيروي زميني وقت آن زمان، تيمسار ظهيرنژاد ، در مورد اين مسأله در جوش و خروش بود. واقعاً از وضع خوزستان نگران بود و ميخواست اين كار عملي شود.
در منطقه شمالغرب بوديم كه شنيديم حمله آغاز شد؛ عمليات ثامنالائمه(ع). فكر كنم بيشتر از 9 ساعت طول نكشيد. از شب كه شروع كردند، حدود ساعت ده يا يازده صبح كار تمام شد. كلي غنائم به دست نيروهاي نظامي افتاد و از همه مهمتر، ثمرة اين عمليات، روحيه و احساسي بود كه در نيروهاي رزمنده به وجود آمد چه ارتشي و چه سپاهي كه ميتوانند با دشمن بجنگند و آن آمار و ارقامي كه داده بودند، مانع از اين كار نيست. مهمترين رمز پيروزي، اتحادي بود كه بين آنها به وجود آمده بود. حدود هزار و سيصد نفر اسير گرفته شد و محاصرة آبادان شكسته شد.
در اين شرايط بود كه هواپيماي سي 130 حامل سرداران اسلام سقوط كرد. شهادت اينها صحنة ناگواري براي مملكت اسلامي ما بود. همان موقع، در جادة مياندوآب به بوكان در حال رزم و جنگ با ضد انقلاب بودم. يعني از دو محور مياندوآب و سقز به طرف بوكان پيشروي كرده بوديم. يك محور به بوكان رسيده بود و محور دوم كه از مياندوآب بود، دو سه كيلومتر مانده بود كه برسد. شب برگشتم به قرارگاه كه ديدم بچهها تبريك ميگويند. گفتم: فردا بوكان گرفته ميشود، امشب كارش تمام شد.
فكر كردم مسأله بوكان است. گفتند: نه! شما فرمانده نيروي زميني شدهايد.
منبع :نويد شاهد