داخلی
شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۶
شب عيد آخر دنيا نيست
مريم خباز
اين همه عجله براي چه، حرص زدن ديگر چرا، خبري نشده، اتفاقي نيفتاده، فقط سال ميخواهد رخت كهنه را از تنش بيرون كند و لباس نو بپوشد.
البته نميشود گفت كه نبايد خوشحال بود چون هرچه باشد بهار آمده و بايد تميز و خوشحال به استقبالش رفت، اما اين كه سرت را آنقدر شلوغ كني كه دستپاچه شوي و به هيچكاري نرسي، درست نيست.
شبهاي پاياني سال، خيابانها و پيادهروها حتي بعضي كوچهها در جمعيت غرق ميشود و جاي سوزن انداختن نميماند. آن يكي پاي بغل دستياش را لگد ميكند، آن يكي به 2 نفر كنار دستياش تنه ميزند، همه بلندبلند حرف ميزنند، بعضيها هول ميزنند تا جنسي را كه چشمشان را گرفته است، از دست ديگران بقاپند، چانه زدن كه حسابي بازارش داغ است و به خاطر 500 تومان تخفيف، احساس پيروزي به آدم دست ميدهد.
همه اينها را كه جمع كني، ميشود لذت، هيجان و كلافگي خريد شبهاي عيد. هر قدر سال كهنهتر ميشود و صداي پاي نوروز واضحتر به گوش ميرسد، زندگي جذابتر ميشود.
مثل يك جور تزريق اميد به زندگي يا حس تولدي دوباره. وقتي دستجمعي يا حتي تنها به خريد ميروي، وقتي ماهيهاي قرمز در آن تنگهاي شيشهاي حاشيه مغازهها را زيباتر ميكنند، وقتي سبزههاي جورواجور برايت شكلك در ميآورند، وقتي گلهاي سنبل بنفش و صورتي زندگي را به جريان مياندازند و بوي سمنو، دماغت را پر ميكند، احساس ميكني كه زندهاي و بايد براي زنده ماندن و زندگي كردن تلاش كني.
اما اين احساسات زيبا وقتي با شلوغي و ازدحام و هياهوي مردمي كه انگار آخرين خريد عمرشان را ميكنند، مخلوط ميشود؛ كمي از شور و حال
ميافتد.
حرفي نيست كه لباس نو بخريم و روي انبوه لباسهاي قديميمان تلنبارش كنيم، مشكلي نيست كه يك جفت كفش ديگر هم به جاكفشيمان اضافه كنيم، اصلا اگر براي بچهها سنگتمام بگذاريم و از سر تا پايشان را نو كنيم كه خيلي خوب است، ايستادن در صف طولاني قناديها و خريد آجيل و شيريني هم كه همه لطف عيد است؛ اما به شرطي كه شادي ما سبب غم ديگران نشود.
ماشينهايي كه به هم گره خوردهاند، فريادهايي كه از كلافگي رانندگان بلند ميشود، گريه بچههايي كه اعصابشان به هم ريخته است و آدمهايي كه نبود حتي يك متر جاي پارك مستاصلشان كرده، همه صحنههايي غمآلودي است كه نميگذارد خيليها شيريني شبهاي عيد را زير زبانشان مزه مزه كنند. پس اين همه عجله براي چه، حرص زدن ديگر چرا، خبري نشده، اتفاقي نيفتاده، فقط سال ميخواهد رخت كهنه را از تنش بيرون كند و لباسنو بپوشد.
كسي نميگويد نبايد شاد بود و جنبوجوش نداشت، اما ميشود گفت كمي آرامتر و با ملاحظهتر؛ آخر شب عيد، دنيا كه تمام نميشود؛ عيد، شروع زندگي است؛ آغاز روزهايي است كه بوي تازگي ميدهند.
- مريم خباز