داخلی
پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۱
نمي پرسيد كجا بوديم ؟!
محمد ايماني
غرق شدن در خود نهايت ندارد. كساني هستند كه هميشه حواسشان جمع است و مدام محيط پيرامون و جايي را كه ايستاده اند رصد مي كنند.
از اين دايم الذكرهاي هميشه هوشيار كه بگذريم، بسياري از مردم- كم يا بيش- گاه گداري در خود غرق مي شوند آن قدر كه از اطراف و موقعيتي كه قرار گرفته اند- مثلا وسط خيابان و بي خيال همه چيز- يا بيراهه هايي كه به جاي راه رفته اند غافل مي مانند.
بعضي ها در اين حيص و بيص به خود مي آيند و از خود مي پرسند من اينجا چه مي كنم؟ من كه نبايد اينجا مي بودم. من كجا و اينجا كجا؟ يكي ممكن است زودتر به خود بيايد و محيط و موقعيت را يادآور شود و ديگري ديرتر.
اما طايفه چهارمي هم هستند كه حافظه شان كمابيش پاك مي شود به نحوي كه اگر بپرسند «اينجا كجاست»، پيش يا پس از آن مي پرسند «من كي هستم؟ تو كي هستي؟» (چيزي شبيه ديالوگ طنز آقاي پورمخبر)! كساني هم هستند كه نوزاد- بخوانيد خود- را پرت مي كنند آسمان و... يادشان مي رود كه دوباره بگيرندش! اگر روزگاري در خود غرق شوند، چنان غوطه مي خورند و غواصي مي كنند كه... فاتحه! ناگهان بانگ برآمد كه خواجه مرد!
سخن از «ياد» است و «مروّت». سخن از آنهاست كه خود را جزو رجال مي شمارند. فراموشي، نامردي مي آورد. گاه انسان روحيه نامردي ندارد اما فراموشي، او را بي چشم و رو مي كند.
درمان درد چنين كسي يادآوري است. و گاه يادآوري براي كساني، مانند «بارشك» ابري است كه وسط گرما در ميانه تابستان بگيرد و بگريزد، نباريده. به سرابي مي ماند كه براي لحظه اي چشم را بنوازد و ديگر هيچ! هيجاني است كه بيايد و بگذرد و باز جاي خود را به عادات جاگير شده در روح و جان انسان بدهد.
مال دوستي، جاه طلبي، نخوت و تعصب كور، لجاجت يا شهوت بارگي از همه انواع آن؛ اينها آتش هاي افروخته اي در جان آدمي نيست كه مجال جولان به ياد حق و انصاف و مروت بدهد.
رسم جوانمردان اهل فتوت است كه مدام از خود بپرسند كجا ايستاده ام؟ اينجا كه ايستاده ام سزاوار است؟ كلام شريف صادق آل محمد (عليهم السلام) است آن هنگام كه از حضرتش پرسيدند مروت چيست؟ «لايراك الله حيث نهاك ولا يفقدك من حيث امرك. مروت اين است كه خداوند تو را آنجا كه نهي فرموده نبيند و از آنجا كه امر فرموده مفقود نيابد». گاه انسان مي داند و خلاف مروت، آنجا كه نبايد هست يا آنجا كه بايد نيست. و گاه نمي داند و به يادي تغيير موضع مي دهد.
و سومي هم هست كه به يادش مي آورند، هيجاني در او پديد مي آيد اما باز در همان موضع و موقف «ناحق» و «ناسزا» و «اتهام» مي ايستد! اميرمؤمنان(ع) به دو سركرده -بازي خورده- معركه جمل فرمود «فارجعا ايها الشيخان عن رأيكما. برگرديد- شما دو پيرمرد!- از تصميم تان»، و كلام پيامبر(ص) را به زبير يادآور شد كه «علي را دوست داري؟! اما تو روزي با او مي جنگي درحالي كه شورشي و ستمگري».
و اين كلام آن قدر بحق و تكان دهنده و يادآورنده بود كه جناب زبير فرياد زد «انالله و انااليه راجعون». يعني كه من مصيبت زده ام! اما تذكر حيات بخش علي بن ابيطالب(ع)، گويا پتك بر آهن سرد بود.
اگر آن هشدارها شنيده و به جان خريده مي شد امام مجبور نبود بر سر جنازه برخي شورشيان جمل گريه كند و درباره ماهيت ماجرا بگويد «ناشنوا باد گوشي كه نصيحت رسا را نشنود! و چگونه از صداي آهسته متأثر شود كسي كه فرياد بلند، گوش او را كر ساخته است؟! بر جاي و استوار باد دلي كه هرگز از ترس و ياد خدا جدا نشد.
هيچ زماني سپري نشد جز اينكه ]همواره[ منتظر عواقب خيانت شما بودم و آثار فريب خوردگي را در سيماي شما بافراست دريافته بودم. لباس دين شما را بر من مي پوشاند و صدق نيت و باطنم، مرا بر حقيقت شما بصير و بينا مي كرد» (خطبه 4 نهج البلاغه).
فتنه هايي كه در سال هاي 60-58، 65-64، 74-73، 79-78 و سرانجام 88 امكان حلول و بازتوليد يافتند، اگر به دقت نگريسته شود خللي بود كه در «بصيرت» يا «مروت» برخي دوستان انقلاب افتاده بود، دوست نمايان كه بماند. اگر مروت باشد، اشتباه كرده ها و راه به خطا برده ها، پس از آن كه متذكر شدند، باز مي گردند و جبران مي كنند.
اما اگر مروت غارت شده بود، يادآوري ها هم راه به جايي نمي برد و مي شود قصه جمل و «ما زلت انتظر بكم عواقب الغدر»؛ زخم خيانت است كه بالاخره سر باز مي كند و «خوب نما»ها و ظاهرالصلاح ها هيزم فتنه مي شوند تا تشخيص جبهه حق و باطل دشوار گردد.
يعني عبرت هاي سيدكاظم شريعتمداري و بني صدر و منتظري كافي نبود براي ترس از «غرق شدن در خويش» كه جماعتي پس از رحلت حضرت امام و به ويژه در دهه هفتاد پاي در راه غفلت و غرقه گذاشتند؟ چرا بايد فتنه 78 دوباره در سال 88 بازسازي مي شد؟
اگر رهبر فرزانه انقلاب از سال 69 بحث رخنه جويي و شبيخون فرهنگي دشمن را پيش كشيدند و سال هاي 79-78 هشدار دادند كه دشمن پايگاه مطبوعاتي در كشور زده و دنبال اجراي مدل فروپاشي شوروي است، يكي با مختصات آقاي خاتمي سال 83 بود كه علنا هشدار داد «صداي دشمن از اردوگاه اصلاحات به گوش مي رسد». نه، سخت نمي گيريم. قرار نبوده و نيست كه همه بينش نافذ ولايت و رهبري را داشته باشند.
اما آيا نبايد از خاتمي سال 88 و 89 پرسيد كه چگونه پشت پا به باور با صداي بلند گفته خود زدي و وسط همان اردوگاه ماندي بي آن كه ذره اي اصلاح و پالايش در اين اردوگاه شده باشد؟ آن روز كه كساني ضمن شعار «عبور از خاتمي» گفتند بايد از قانون اساسي هم عبور كرد، همين آقاي خاتمي بود كه گفت عبور از قانون اساسي خيانت است.
يعني اگر كساني از خاتمي عبور كردند، عبور آنان از قانون اساسي خيانت مي شود اما اگر جماعتي با بلوا و آشوب، از امام و اسلام و ولايت فقيه و استقلال و جمهوريت- تمام مباني قانون اساسي- عبور كردند، همان خيانت تبديل به خدمت و خيرخواهي و اصلاح طلبي مي شود؟!
مگر نه اينكه تيرماه سال 78 در بحبوحه آشوب هاي خياباني، نخست وزير رژيم اشغالگر صهيونيست گفت «من جزء به جزء بحران در ايران را توسط موساد دنبال مي كنم، اين قضيه معادلات صلح خاورميانه را به نفع ما تغيير مي دهد» و مگر در حوادث سال گذشته شيمون پرز تصريح نكرد «اپوزيسيون سبز به نيابت از ما با رژيم اسلامي مي جنگند» يا به قول نتانياهو «جنبش سبز بزرگ ترين سرمايه اسرائيل است»؟! دو حال بيشتر ندارد؛ يا مدعيان خط امام در اردوگاه اصلاحات اعم از مجمع روحانيون و مشاركت و مجاهدين و كارگزاران و اعتماد ملي و...، از اين مواضع علني فراوان باخبرند- بعضاً باخبر و هماهنگند- كه قطعاً خائنند و يا آن قدر در خود غرق و مشغولند كه از شنيدن حقايق و ديدن جايي كه ايستاده اند، غافلند. خب! نهايت اين غرق شدن كجاست و اين راه را نهايت صورت كجا توان بست؟
زماني- اواخر اسفند 1379- آقاي مجيد انصاري به خبرنگاران گفته بود «رئيس جمهور (خاتمي) هم از خواندن خاطرات آيت الله منتظري خشمگين شد.
اين بي انصافي ها و تهمت هاي ادعا شده نشانه شجاعت نيست». 9 سال بعد آيا مي شد خاتمي را جايي جز حول و حوش رويكرد منتظري و باند مهدي هاشمي جست؟ راستي امروز آقاي انصاري كجاست كه فرزند آقاي منتظري با گستاخي، مرحوم حاج سيد احمد خميني(ره) را به جعل نامه به جاي امام خميني(ره) متهم مي كند اما بسياري از همين مدعيان خط امام- از موسوي و كروبي تا مجمعي ها و مجاهديني ها- لام تا كام زبان باز نمي كنند؟ و چه بگويند حال آن كه اغلب آنها خود در جبهه معارضه با مباني خط امام ايستاده اند؟ چاقو چگونه دسته خود را ببرد؟
اگر روزگاري گري سيك مي گفت «عملكرد رهبري ايران نشان داده كه بسيار زيرك و رقيب خطرناكي براي آمريكاست كه نبايد دست كم گرفته شود»، باز همو بود كه چند سال بعد (4 تير 1379) در مصاحبه با خبرنگاران آمريكايي اعلام كرد «من در ايران روشنفكراني را ديدم كه اشارات ما را دنبال مي كنند.
آنها شش لولي بالا برده اند تا هر كس و هرچه را با ما ناسازگار است هدف قرار دهند، مثلا ولايت فقيه را كه تكنولوژي برتر ما را در اراده خود دفن كرد». اگر كنت تيمرمن در طرح 19 صفحه اي خود كه سال 80 منتشر شد تصريح كرده بود «اصل جمهوري اسلامي، منافع آمريكا را تهديد مي كند.
پس بايد در تغيير ماهيت و جوهره آن كوشيد كه نتيجه اين تغيير ماهيت با سرنگوني يكي است»، روايت ديگري از گزارش يك سال پيشتر شوراي روابط خارجي آمريكا بود كه تصريح كرده بود «بايد روي جريان سكولار متظاهر به دين در ايران براي فروپاشي اقتدار جمهوري اسلامي و نظام ولايت فقيه سرمايه گذاري كنيم».
و اگر در سي ام دي 78 نامه نوري زاده- جاسوس بدنام لانه جاسوسي و مرتبط با حزب خلق مسلمان و سيدكاظم شريعتمداري- به احمد منتظري منتشر مي شد كه «لطف كنيد مطالب و بيانيه هاي حضرت آيت الله را خودتان يا اخوي (سعيد) سريعاً به دستم برسانيد تا در رسانه هاي خارجي انعكاس پيدا كند»، حالا در سال 88 همان چهره بدنام، هواخواه دو آتشه شجاعاني! چون موسوي و كروبي و خاتمي مي شد. يعني او توبه كرده بود يا دوستان سابق انقلاب يكجا با باور و اعتقاداتشان دزديده شده بودند؟
براستي يكي مثل موسوي احساس تحقير نمي كند وقتي مي شنود كسي با مختصات اكبر گنجي كه به واسطه حلقه معتمدان فتنه سبز در لندن، ابوذر سبزها و يكي از 5 عضو اتاق فكر جنبش سبز در خارج معرفي مي شود - در كنار انكار امام زمان عج- با گستاخي مي گويد «موسوي فتيله دفاع از آيت الله خميني را پايين كشيده چون مي داند كه دفاع از خميني باعث فرار جمع زيادي از دلبستگان جنبش مي شود»؟!
يعني مي شود جماعتي همزمان، ابوذر و وليد يا مالك اشتر و عمروعاص باشند؟ مي شود همزمان خط امامي ضد خط امامي يا انقلابي ضد انقلاب (تز و آنتي تز انقلاب) بود؟ مي شود مدعي اجراي بدون تنازل قانون اساسي بود و همزمان به روي جمهوريت و اسلاميت و ولايت و تماميت قانون شمشير كشيد؟ تا كجا مي توان به اين مسلك شترمرغي ادامه داد؟
آيا در ميان اين جماعت، خردمند و آزاده اي نيست كه بگويد رفقا ما كجا بوديم و حالا كجا و با چه كساني همسايه و همسفر شده ايم؟! يكي نيست سوره مائده را بگشايد و يادآور شود كه «اي كساني كه ايمان آورده ايد، يهود و نصارا را به دوستي نگيريد... هر كس با آنها دوستي كند از آنهاست. خدا گروه ستمكار را هدايت نمي كند. پس بيني گروهي را كه قلب هايشان بيمار است و به سوي دشمنان مي شتابند، مي گويند مي ترسيم كه مصيبتي به ما برسد.
چه بسا باشد كه خداوند براي مسلمين فتح يا امر ديگري را پيش آورد و اين گروه منافق از آنچه- از نفاق- پنهان كرده اند ، پشيمان شوند... اي كساني كه ايمان آورده ايد هركس از شما از دين خويش برگردد، بزودي خداوند قومي را مي آورد كه آنان را دوست دارد و آنها هم او را دوست دارند، بر مؤمنان فروتن و در قبال كافران سخت گير و نفوذ ناپذيرند، در راه خدا مجاهدت مي كنند و از سرزنش ملامت كنندگان نمي هراسند...» (آيات 51 تا 54).
بار امانت و مجاهدت بر زمين نمي ماند. من و تو و سومي نشديم، گروهي ديگر. در اتوبان حق بسياري راه پيمودند و به فلاح و رستگاري رسيدند. مهم اين است كه در اين اتوبان پر ازدحام بلكه جبهه بزرگ حق و باطل، ما در اين ميانه «ميدان» را بلكه «خود» را گم نكرده باشيم، يا اگر به ما حقيقت را شنواندند و نماياندند، كور و كر نمانيم، كه آنجا بايد گفت «فذالك ميت الاحياء. اين مرده اي است ميان زندگان».
هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد