داخلی
سه شنبه ۲۹ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۵۷
سبز و بنفش و زرشكي
محمد ايماني
"زمان با سرعت به نفع ايران و به ضرر آمريكا پيش مي رود". اين گزاره، تحليلي برآمده از انبوه خبرها و گزارش ها پيرامون چالش گسترده دو قطب قدرت است. با گزاره اخير مي توان پاسخ داد كه چرا هيئت حاكمه آمريكا به رفتارهايي به غايت عجولانه، ناشيانه، ناقض غرض و فلاكت آميز در قبال ايران دست مي زند؟
هر ناظري مي تواند گذر زمان را با موفقيت هاي ايران جمع بزند و با شكست هاي پياپي دولت آمريكا و «فقدان گزينه موثر روي ميز براي توقف يا مهار ايران» ضرب كند تا معلوم شود چرا آن سوي اين تساوي، رفتارهايي آميخته به اضطراب و شتاب زدگي و خبط و خرابكاري خوابيده است. يا معلوم كند در حالت قفل شدگي گزينه هايي چون حمله نظامي و تحريم اقتصادي، چرا وزارت خارجه، سازمان سيا و پنتاگون دست به دامن تروريست هاي وامانده ريگي و پژاك و منافقين مي شوند و يكي در قواره هاي ريچارد هالبروك (فرستاده ويژه اوباما در امور پاكستان و افغانستان) به بيشكك قرقيزستان اعزام مي شود تا طرف مذاكره يك جنايتكار كم مقدار نظير ريگي شود و چرا آمريكا ننگ انفجار بمب در يك مكان عمومي (مسجد جامع) زاهدان را به جان مي خرد؟
با اين محاسبه است كه مي توان فهميد چرا دادگاه آمريكايي خروج گروهك منافقين از ليست سياه گروه هاي تروريستي را در دستور قرار مي دهد و همزمان دستگاه اطلاعاتي فرانسه به دستور ايستگاه مركزي و مافوق خود در آمريكا، ورشكسته هاي منافقين را در حومه پاريس (شهر تاورني) فرامي خواند تا «بالماسكه بنفش» راه بيندازند. يا اينكه چرا سازمان سيا در جنجال عليه برنامه هسته اي ايران مدام به كاهدان مي زند و كارهاي سفاهت آميز انجام مي دهد كه در تاريخ سازمان هاي جاسوسي و اطلاعاتي جهان بي سابقه است و مي تواند زرشك زرين جاسوسي را بلامنازع به خود اختصاص دهد. «زمان با شتاب تمام به نفع ايران و به ضرر آمريكا پيش مي رود»، گزاره دقيق و جامعي است كه توضيح مي دهد چرا زمامدار «تغيير» و بازسازي حيثيت در آمريكا- آقاي باراك اوباما- تن به هم پيالگي علني با انواع گروه هاي تروريستي آن هم در حد برنامه ريزي براي ملاقات فرستاده ويژه خود با سركرده دون پايه يك سازمان تروريستي داده و به تعبير ضرب المثل معروف، از سر لاعلاجي به گربه خان باجي مي گويد.
چند سال است دستپاچگي و خبط و خرابكاري و ناشيگري در رفتارهاي سياسي، اطلاعاتي و ديپلماتيك دولت آمريكا حرف اول را مي زند. تصور مافياي قدرتي كه نومحافظه كاران را پس از كوبيدن به در بسته كنار گذاشت و اوباماي گريم كرده با ژست اصلاح سياست ها و مذاكره و تعامل و تفاهم را روي كار آورد، اين بود كه وي براي هيئت حاكمه آمريكا، راهي به روشنايي مي گشايد. اما اگر در دنيا درباره بوش گفته مي شد «اميدواريم آن قدر كه قيافه اش نشان مي دهد، احمق نباشد»، امروز شايد درباره اوباما گفتني باشد كه او حتما كاريكاتور سفاهت است. اگر واقعيت غير از اين بود او نبايد به اسم تغيير در تك روي و سياست هاي زورگويانه آمريكا براي درك ملت ها، از مذاكره با ايران سخن مي گفت و پس از چندي تهديد به حمله اتمي عليه ايران مي كرد يا دم دستگاه اطلاعاتي و ديپلماسي خود را با انواع تروريست ها از منافقين و ريگي تا پژاك و تندر گره مي زد. يا از درك ملت فلسطين و حل بحران خاورميانه سخن مي گفت و همين اواخر كنار نتانياهو مي ايستاد و مي گفت ما كنار اسرائيل ايستاده ايم و از آنها نخواهيم خواست قدمي از برنامه هاي دفاعي خود و ابهام هسته اي عقب نشيني كنند. خروجي اين روند همان مي شود كه دولت وي هم چوب را بخورد و هم پياز را و هم سر آخر، تاواني را كه نمي خواست بپردازد، بپردازد.
هم تلفات ناتو و اشغالگران در افغانستان ركورد بشكند و هم فرمانده آمريكايي اشغالگران (مك كريستال) به جاي طالبان، پاي باراك اوباما را بگيرد و بكشد وسط معركه. هم تروريست ها را به سمت جنايت وحشيانه هل دهد و هم از ترس افكار عمومي منزجر ايران، به همان تروريست ها ناسزا بگويد. هم ناظر ربايش پژوهشگر ايراني و انتقال او به خاك آمريكا باشد و هم شاهد لگدمال شدن اقتدار سازمان سيا و بازگشت تبعه ايراني به كشور خود.
اجازه بدهيد با يك پرسش معادله گون ديگر واقعيت را روشن تر كنيم. اگر سازمان جاسوسي دولت اوباما حاضر است در ازاي 10 دقيقه مصاحبه يك متخصص «فيزيك بهداشت» 10 ميليون دلار - دقيقه اي يك ميليون دلار- بدهد تا او جور همه بدبياري هاي 7-6 سال گذشته سازمان عريض و طويل سيا (آژانس مركزي اطلاعات و جاسوسي) در قبال برنامه هسته اي ايران را بكشد يا 50 ميليون دلار بدهد كه همان پژوهشگر عادي درخواست پناهندگي كند و اين اعتباري براي سازمان CIA باشد، حدس بزنيد رقم هنگفت خسارت هاي آمريكا از پيشرفت هاي ايران چه قدر است؟ 500 ميليارد دلار؟ هزار ميليارد دلار؟ اندازه هزينه هاي گزاف و بر باد رفته آمريكا در چالش هاي عراق و افغانستان و لبنان و فلسطين و بحرين و يمن؟ به راستي اوباما و دولت وي به چه ميزان ورشكسته شده است؟ البته پرسش ديگري هم در اين ميان خود را به ذهن هر ناظر و تحليل گري تحميل مي كند. اگر قرار است ايران قرار اطلاعاتي به كلّي سرّي آمريكا در مسير دوبي- بيشكك را در آسمان قيچي كند، ديپلمات ربوده شده خود (حشمت الله عطارزاده) را از پاكستان آزاد كند و به كشور برگرداند، با تبعه ربوده شده خود در عربستان و منتقل شده به آمريكا ارتباط ويديويي بگيرد و سيا را وادار به عودت تبعه مذكور كند و... اگر قرار است برنامه هاي پيشرفت ايران در حوزه هاي فناوري و علمي- كه حوزه هسته اي بخش كوچكي از آن است-، ديپلماتيك و سياسي با شتاب به پيش برود، پس ديگر چه نيازي هست كه دولت آمريكا بودجه هنگفت سازمان اينتليجنس سرويس خود را پرداخت كند؟ در اين صورت آيا نمي توان 95 درصد فعاليت هاي سيا را تعطيل كرد و به جاي آن كار را به آدم كش ها و آدم رباهاي حرفه اي يا حداكثر به چند كاربلد فتوشاپ و تروكاژهاي تصويري كه بتوانند عليه ايران و برنامه هسته اي آن سند جعل كنند، سپرد؟!
اين وضعيت توضيح مي دهد كه چرا رابرت گيتس وزير دفاع دولت هاي بوش و اوباما و رئيس اسبق سازمان سيا، چند ماه پيش نامه اي تلخ به رئيس جمهور نوشت حاكي از اينكه آمريكا در برابر ايران فاقد هر نوع گزينه قابل استفاده و فاقد استراتژي است و بدتر اينكه كسي براي اين وضع چاره جويي هم نمي كند. شايد پرسيده شود اگر دولت آمريكا در وضعيت فقدان استراتژي و خلأ راهبرد، معلق و پا در هواست پس چرا انواع ترورها را در ايران- از كردستان و سيستان و بلوچستان تا شيراز و تهران- سازمان مي دهد، به آشوب و اغتشاش متوسل مي شود، فراتر از قطعنامه شوراي امنيت، تحريم هاي اقتصادي يكجانبه وضع مي كند، و حتي مراودات سياسي- نظامي را در مسير تل آويو- واشنگتن تعمدا علني مي كند و يكي در ميان در رسانه ها در زمينه حمله آمريكا يا اسرائيل عليه ايران تصويرسازي مي شود گويي كه جنگي در پيش است.
آيا جنگ در خواهد گرفت؟ در 3 سطح مي توان به اين پرسش پاسخ گفت. پاسخ اول همان است كه پيشتر گفته شد؛ در همه حوزه ها به ويژه حوزه هسته اي زمان به نفع ايران و به ضرر آمريكاست؛ يك سند كوچك 2 برابر شدن ذخيره اورانيوم غني شده ايران در كمتر از 9ماه است. پاسخ دوم اين است كه جنگ سالها بلكه 3دهه است كه آغاز شده و در هر مقطعي صرفا فاز آن فرق كرده است. «آيا جنگ خواهد شد؟» سؤال غلط اندازي است كه تحليلگر را به خطا مي كشاند. ما در تمام اين سال ها در جنگ تمام عيار با آمريكا و صهيونيسم بين الملل بوده ايم، ميدان جنگي به وسعت فاصله تهران تا تل آويو و نيويورك. البته هرگز نبايد از تهديد خاص نظامي غافل شد اما حقيقت آن است كه ايران، هم در اين زمينه روئين تن شده و هم سالي چند بار از اين تهديدها مي شنود.
پاسخ سوم را چنين بايد مطرح كرد كه جنگ هست و نيست. دشمن اگر شمشير نظامي اش مي بريد، مضايقه نمي كرد همچنان كه در سال هاي آغازين انقلاب مضايقه نكرد و نتيجه آن را در روي كار آمدن متحدين استراتژيك جمهوري اسلامي در عراق كه هنگام جنگ تحميلي در كنار ايراني ها با صدام و آمريكا مي جنگيدند- و علاوه بر اين، نترس و روئين تن شدن ملت ايران- ديد. جنگ هست و نيست به اين معنا كه اقدامات سخت و نيمه سخت- شامل ترور، تحريم، آشوب (فتنه سبز)، آدم ربايي و غائله آفريني- صرفا قرار است به عنوان چاشني انفجاري «جنگ نرم» عمل كند. آنها قدرت بازدارندگي و پدافندي و تهاجمي ايران را به خوبي مي شناسند. مي دانند كه آغاز جنگ با آنها اما رقم زدن پايان آن با جمهوري اسلامي است. مي دانند كه در چنان جنگي اگر چه آغازگر باشند، تعيين زمين و گستره جنگ با آنها نخواهد بود. بنابراين به تحركات سخت و نيمه سخت صرفا به عنوان چاشني انفجاري جنگ نرم نگاه مي كنند، مانند ماده انفجاري تعبيه شده در پوكه يك فشنگ.
برآيند رفتارهاي وزارت خارجه، سازمان هاي اطلاعاتي و نظامي آمريكا در حوزه هاي ترور و آدم ربايي و آشوب و تحريم و فشار سياسي بر ايران، «انگاره سازي» و «تصويرسازي» است. حقيقي ترين ميدان جنگي كه آمريكا و متحدانش در آن مي كوشند آتش تهيه بريزند، حوزه «القائات» و «مجازيات» است كه بايد واقعي جلوه كند. از نگاه آنها اين روند بايد به 3 سطح افكار عمومي، نخبگان و سياستمداران ايران چنين القا كند كه ايران، مقتدر و قدرت اول منطقه نيست. القا كند كه تهديد، جدي است، بحران واقعيت دارد، امواج متلاطم «بي ثباتي» ايران را درميان گرفته و اوضاع به سمت فروپاشي سياسي و اجتماعي پيش مي رود. همه تحركات پرتناقض آمريكا بر آن است تا تصور «بي ثباتي» و «آسيب پذيري» را در جان ملت- دولت روئين تن ايران تزريق كند. اگر اين جنگ روحيه ها و اراده ها و اميدها مغلوبه شد، آنگاه آمريكا مي تواند كورسويي به سوي مذاكره از موضع بالا، تعطيلي برنامه هسته اي، باج گيري در خاورميانه و تغيير ]سياست هاي[ حاكميت ايران پيدا كند.
كيست كه نداند انفجار تروريستي در يك مسجد عمومي يا حسينيه حائز كوچك ترين ارزش اطلاعاتي نيست يا تهديد به حمله نظامي و تحريم اقتصادي در تناقض با جلب اعتماد ملت مورد تهديد است. اما هيچ يك از اين حادثه ها را نبايد به عنوان تصويري مستقل مشاهده كرد. كنار هم گذاشتن اين تصاوير- آشوب88 كه اتفاقا فتنه گران با تروريست ها همكاري داشتند و آنها را «مردان خداجو» هم خواندند، تحريم و القاي انزواي ايران، و عمليات تروريستي- نشان مي دهد كه كارگردان اين تصاوير هم مستأصل و لاعلاج است و هم در حضيض شكست، اين سودا را در سر مي پزد كه با زدن ريشه هاي «ايمان و اميد، انسجام و وحدت، بينش و بصيرت، همت و كار و پيشرفت»، مسير جنگ باخته را تغيير دهد.
اعتماد 85 درصدي يك ملت به نظام برگزيده خود در سي ودومين سال پيروزي انقلاب به عنوان انرژي و سرمايه بزرگ پيشرفت، همان قدر براي مستكبران عالم سنگين بود كه حضور معنادار و حيرت انگيز همان ها در كف خيابان در تاريخ 9دي و 22 بهمن.88 اين سرمايه را بايد با ويروس هاي يأس، ترس، حيرت، ترديد، اختلاف، نزاع و شكاف و تفرقه، و فشلي و بي ارادگي هدف گرفت، بي ترديد. اين درخت پربرگ و بار، ريشه هايي دارد كه آنها را بايد زد. آنها كه صحنه را رصد مي كنند شهادت مي دهند كه در دهه اخير به ويژه سال گذشته هجمه سياسي به اركاني چون دين، اخلاق، انقلاب اسلامي، جمهوري اسلامي و ولايت فقيه، امام خميني و آيت الله خامنه اي، و قانون اساسي پيوسته رو به تشديد و تزايد بوده است.
آن كه در جنگ در خط مقدم است و بيشتر مقاومت مي كند و مي ايستد و تير به قلب دشمن مي زند، بيشتر مورد هجمه قرار مي گيرد. اين فضيلت مجاهدين و سابقون است.
انتظار نيست همه ظرفيت حضور در صف مقدم چنين جنگي را داشته باشند. هر كس به اندازه بصيرت و طاقت و شجاعت خود بايد بجنگد. اما حتما توقع است كه كسي در چنين جبهه اي خواسته يا ناخواسته، همراه دشمن براي كوبيدن خاكريزها و كانون هاي مقاومت نشود. زمين و نقشه دشمن كاملا روشن است. هر حركتي كه در آن زمين و براساس آن نقشه تعريف شود، متضمن نتايج خيانت است حتي اگر به قصد خيانت نباشد. آنها كه اجازه مي دهند در چنين نقشه هايي تعريف شوند و بر خطا هم اصرار مي كنند، ستم و جنايت و خيانتشان به ملت كمتر از خيانت و جنايات گروهك رجوي و ريگي نيست.